ما غیر از خدا کسی را نداریم We do not have anyone other than GOD
باختند آنانی که با غیر خدا رفیق شدند
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

گرچه فعلا غالب دوستان و همسنگران در حال تجزیه و تحلیل کاندیداتوری برخی برای انتخابات ریاست جمهوری هستند که البته حق هم همین است اما خواستم تا این مطلب را هم به عنوان یک خاطره و هم به عنوان یک برنامه جالب به سایر دوستان فعال در بسیج های دانشجویی پیشنهاد دهم تا إن شالله بتوانند از آن نهایت بهره را ببرند.

به عنوان عضو کوچکی از بچه های بسیج دانشجویی علامه محدث نوری ره افتخار حضور در برنامه ای را داشتم تحت عنوان " گردهمایی بچه های نهر خیّن "...

نهر خین

این برنامه به عنوان زنده نگه داشتند یاد و خاطره شهدا و همچنین جمع شدن افرادی بود که توفیق حضور در سفر راهیان نور را داشتند و چون امسال برای دوستان بنده سال پر از خاطره ای بود خصوصا در کنار نهر خیّن که سال دومی است که برای بازدید عموم آزاد شده این مراسم به این عنوان نام گذاری شد.......

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دهقانی ] [ نظرات () ]

سلام و عرض ادب خدمت همه همراهان گرامی

چند صباحی دست عنایت شهدا دوباره بر سرمان کشیده شد....

به خودمان گفتیم یعنی باز هم شهدا ما را طلب کرده اند؟؟

رفتیم و به ظاهر تازه بازگشته ایم ...

 

امروز سومین روز است....

ما بازهم در محاصره شیطان هستیم ....

شهدا با هزاران امید ما را بدرقه کرده اند... توشه هایمان در کف است و نگاه هایمان به تصاویر دیروز در کانال کمیل

مطمئن نیستم که برگشته باشم .... جسمی که به سختی به این سو و آن سو می رود و انگار که اصلا در زمین بند نمی شود ... جا مانده از همه روزهای خوب شیرین هفته گذشته که انگار به آنی گذشت..

آمده ام اما...چه آمدنی ؟؟

خدا کند دلم هیچ گاه همراه این "من" وا مانده برنگشته باشد...

آمده بودم با کوله باری از حرف اما سکوت عجیبشان حرف هایم را برد...

سرعت حرکت آب 73 کیلومتر... عرض رودخانه یک کیلومتر... و تو چه می دانی در این یک کیلومتر آب چه کسانی آرمیده اند....آرامشی بس مواج....

 

شاید دلشان برای روضه های فاطمیه تنگ شده بود هر جا که رفتیم صدایی بلند بود

اغیثینی یا مولاتی ....... تو دریای کراماتی.....

راستی چرا در نهر خین نمردیم؟؟؟ چرا در فکه از غصه دق نکردیم؟

 

چرا در اروند ناگهان با رمز عملیات والفجر8 شروع کردیم؟ چه می شود خواند در آن بحر که رمز ورودش یا زهراست؟؟؟

روایت راوی در گوشم آرامش اندکم را می گیرد آنوقت که می گفت:

آن طرف تر روی جاده دیدم که دو نوجوان را با کند ترین ابزار موجودشان ذبح کردند ...

و فدیناه بذبح عظیم...

 

آخر این جماعت اربابشان حسین است و تو چه بخواهی و چه نخواهی راهت از کربلا می گذرد....

آمده ام ...دلم برای یکه ثانیه دیگر در خاک شلمچه ماندن تنگ شده است....

چه بویی از شلمچه به مشاممان رسید راست می گفتند در شب عملیات که :

نسیمی جان فضا می آید                 بوی کرببلا می آید.....

کاش هیچ گاه نیایم و هیچ گاه رنگ آرامش اینجا،این نقطه بی تفاوتی ها را به خود نبینم...

از هیچ یادمانی خداحافظی نمی کنم من آمده ام تا سلامم آغازی باشد برای وصال نه برای جدایی......

دعوتمان کردید ، رهایمان نکنید....

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این سفر آخرین سفری بود که باتفاق دوستان دانشجو در دانشگاه علامه محدث نوری ره در دوران دانشجویی همراه شدم...

پ ن : قلمم کم می آورد در مقابل آن همه عظمت سرزنشش نکنید که بریده بریده سخن گفت...

پ ن : اللهم الرزقنا زیارة الحسین فی الدنیا و الاخرة

[ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دهقانی ] [ نظرات () ]

سلام

امروز دومین روز تمام شدن دوره کارشناسی بنده است ، تمام  شد و چه تمام شدنی...

هنوز تسویه نگرفته دلتنگم

برای اتاق زیبای بسیج دانشجویی برای جایی که تمثال زیبای شهدا همیشه دلم را می ربود...

برای بی قراری شبهای یادواره های شهدا...

برای بی تابی های راهیان نور...شب نخوابیدن بچه ها تا صبح حرکت از نور مازنداران به سمت جنوب کشور و مرکز انسان سازی مناطق عملیاتی....

نمی دانم دوباره توفیق خواهم داشت این فضا را ببینم یا نه اما بوی راهیان نور از چند وقت پیش بی قرارم کرد ...

برای همین یک خاطره زیبا برایتان از راویان و خادمان شهدا ارائه می کنم امیدوارم که استفاده کنید....

شادی ارواح شهدا صلوات

---------------------------------------------------------------------------------------------

حاج آقا باید برقصه!!!


این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:


"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."

منبع :وبلاگ اسکان سد کرخه

[ چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دهقانی ] [ نظرات () ]

سلام

چند روزی است که از میهمانی آمده ام

خیلی دلتنگ هستم و ای کاش این دلتنگی همیشگی بود....

سفری داشتیم به عمق تاریخ

به اوج آسمان...

راهیان نور و به سوی نور

هیچ گاه در نوشتن تا این اندازه حقیر نبوده ام

خودم و قلمم بی تابیم و حتی نمی توانیم بیش از این بنویسیم

خوش به حال شهید آوینی....

بازگشتیم اما ظاهرا دلم جا مانده است

خدا را شکر

و شاعر شعر زیر حال ما را بهتر سروده است:

رفته بودم سفری سمت دیار شهدا

که طوافی بکنم گرد مزار شهدا

به امیدی که دل خسته هوایی بخورد

هرچه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم

شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا

خشکی چشم عطش خورده ازآنجا است که من

آبیاری نشدم فصل بهار شهدا

چو نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق

کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا

آخرین خط وصایای دل من اینست

که به خاکم بسپارید کنار شهدا.....

یا علی

[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دهقانی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

یک نسل سومی انقلاب اسلامی ایران در جوارحضرت معصومه سلام الله علیها. محل زندگی قطعه شهدای گمنام. علایق: مبارزه با مستکبرین،إن شاالله در زمان مناست اندوه دلمان را از آل سعود خواهیم گرفت. محل تحصیل حسینیه امام خمینی(جماران سابق) مترسانیدمان از مرگ که ما پیغمبر مرگیم خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد...
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب